خاک انداز ( شنبه 86/7/7 :: ساعت 11:27 عصر)
باورت می شود که سکوت سرچشمه همه صداها باشد؟ که همه، از دل هیچ بیرون بیاید؟ که سرگردانی ریشه همه راه هاست؟ که مادر غم و شادی یکی ست؟ من این ها را خوانده ام. اما می خواهم باورشان را تمرین کنم. می گویند برای این کار ذهن را رها کن و با دلت باور کن. اما من درباره با دل باور کردن فقط خوانده ام و برای فهم دل فقط توانسته ام فکر کنم! من حیرانم و خیال می کنم آسمان مرا می فهمد و ستاره مرا در خود باز می تاباند، شاید چشم تو را خیره کند تا مرا ببینی و بدانی که کسی هست که شاید مثل تو سرگشته است و به دنبال دلش می گردد تا اصلا فکر نکند نه به سکوت و نه به صدا، نه به سرگردانی و نه به راه. و تنها ببیند، ببیند و بگذرد...
|
همه چیزهایی که تا حالا توی خاک انداز نوشتیم
|
||